

آنتونن آرتو
کارگردان و نظریه پرداز
آنتوان ماری ژوزف پل آرتو، که بیشتر با نام آنتونن آرتو شناخته میشود (متولد ۴ سپتامبر ۱۸۹۶ - درگذشته ۴ مارس ۱۹۴۸)، هنرمند فرانسوی بود که در زمینههای مختلف هنری فعالیت داشت. او بیشتر به خاطر نوشتههایش، همچنین کارهایش در تئاتر و سینما شناخته میشود. آرتو به عنوان یکی از چهرههای برجسته آوانگارد اروپایی شناخته میشود و تأثیر بسیار زیادی بر تئاتر قرن بیستم از طریق مفهومپردازی تئاتر بیرحمی(تئاتر شقاوت) داشت. او به دلیل آثار خام، سورئال و فراتر از عرف خود مشهور است. متنهای او به بررسی موضوعاتی از کیهانشناسی فرهنگهای باستانی، فلسفه، علوم غریبه، عرفان و آیینهای بومی مکزیکی و بالیایی میپرداخت.» آنتونن آرتو در مارسی به دنیا آمد، والدین او پسرعمو و دخترعمو بودند. در پنج سالگی، آرتو به مننژیت مبتلا شد که در آن زمان درمانی نداشت. آرتو از سال ۱۹۰۷ تا ۱۹۱۴ در کالج سکره-کر، یک مدرسه کاتولیک دوره متوسطه، تحصیل کرد. او در مدرسه شروع به خواندن آثار آرتور رمبو، استفان مالارمه و ادگار آلن پو کرد و یک مجله ادبی خصوصی را با همکاری دوستانش تأسیس کرد. در اواخر دوره تحصیلش در کالج، آرتو بهطور محسوس از زندگی اجتماعی کنارهگیری کرد و "بیشتر نوشتههایش را نابود کرد و کتابهایش را به دیگران داد". والدینش که نگران بودند، او را نزد روانپزشک بردند. در طول پنج سال بعد، آرتو به چندین آسایشگاه روانی منتقل شد. در سال ۱۹۱۶، درمان آرتو بهطور موقت متوقف شد زیرا او به خدمت در ارتش فرانسه فراخوانده شد. او به دلیل "یک دلیل نامشخص پزشکی" (آرتو بعدها ادعا کرد که به دلیل "خوابگردی" بوده است، در حالی که مادرش آن را به "شرایط عصبی" او نسبت داد) بهطور زودهنگام از ارتش مرخص شد. در مه ۱۹۱۹، مدیر آسایشگاه برای آرتو لادانوم تجویز کرد که منجر به اعتیاد مادامالعمر او به این ماده و سایر مواد مخدر شد. در مارس ۱۹۲۱، او به پاریس نقل مکان کرد و تحت مراقبت روانپزشکی دکتر ادوارد تولوز قرار گرفت. در پاریس، آرتو با تعدادی از کارگردانان مشهور فرانسوی، از جمله ژاک کوپو، آندره آنتوان، ژرژ و لودمیلا پیتوئف، شارل دولن، فرمن ژمیر و لوگنه-پو همکاری کرد. لوگنه-پو که اولین کار حرفهای آرتو را در تئاتر به او داد، بعدها او را به عنوان "یک نقاش گمشده در میان بازیگران" توصیف کرد. آموزش اصلی تئاتری آرتو به عنوان عضوی از گروه تئاتر دولن، تئاتر دلاتلیه، بود که در سال ۱۹۲۱ به آن پیوست. او به عنوان عضوی از این گروه، روزانه ۱۰ تا ۱۲ ساعت تمرین میکرد. آرتو در ابتدا به شدت از آموزش دولن حمایت میکرد و آنها علاقه مشترکی به تئاتر آسیای شرقی، به ویژه سنتهای اجرایی از بالی و ژاپن داشتند. او اظهار داشت: "با شنیدن آموزش دولن احساس میکنم که اسرار باستانی و تمام عرفان فراموششده تولید تئاتر را دوباره کشف میکنم." با این حال، با ادامه همکاری، اختلافات آنها بیشتر شد، به ویژه در رابطه با تفاوتهای منطق تئاتر شرقی و غربی. اختلاف نهایی آنها بر سر اجرای آرتو به عنوان امپراتور شارلمانی در نمایش «هوون دو بوردو» اثر الکساندر آرنو بود؛ او پس از ۱۸ ماه عضویت، در سال ۱۹۲۳ گروه را ترک کرد. در سال ۱۹۲۳، آرتو اشعاری را به مجله ادبی برجسته فرانسوی، لا نوول روویو فرانسز (NRF) ارسال کرد. این اشعار رد شدند، اما ژاک ریویه، سردبیر مجله، از آرتو خوشش آمد و او را به ملاقات دعوت کرد. این دیدار باعث مکاتبهای شد که به اولین اثر مهم آرتو، کتاب «مکاتبات با ژاک ریویه» منجر شد. آرتو به انتشار برخی از تأثیرگذارترین آثار خود در NRF ادامه داد. بعدها بسیاری از این متون را برای گنجاندن در کتاب «تئاتر و همزادش» بازبینی کرد، از جمله «اولین مانیفست برای تئاتر بیرحمی» و «تئاتر و طاعون». آرتو در سینما به عنوان منتقد، بازیگر و نویسنده فعالیت داشت. این فعالیتها شامل بازی او در نقش ژان-پل مارا در فیلم «ناپلئون» اثر آبل گانس (۱۹۲۷) و نقش راهب مسیو در فیلم «مصائب ژاندارک» اثر کارل تئودور درایر (۱۹۲۸) میشود. آرتو همچنین تعدادی فیلمنامه نوشت که ده مورد از آنها باقی مانده است. تنها یکی از این فیلمنامهها در دوران زندگی او ساخته شد، فیلم «صدف و کشیش» (۱۹۲۸). این فیلم به کارگردانی ژرمن دولاک، توسط بسیاری از منتقدان و محققان به عنوان اولین فیلم سوررئالیستی شناخته میشود، اگرچه رابطه آرتو با نتیجه نهایی فیلم متناقض بود. آرتو مدت کوتاهی با سوررئالیستها مرتبط بود، اما در سال ۱۹۲۷ توسط آندره برتون اخراج شد. این در بخشی به دلیل ارتباط فزاینده سوررئالیستها با حزب کمونیست در فرانسه بود. همانطور که روس موری اشاره میکند، "آرتو اصلاً به سیاست علاقهای نداشت و چیزهایی مانند: 'من به مارکسیسم توهین میکنم' مینوشت." علاوه بر این، "برتون به طور فزایندهای ضد تئاتر میشد زیرا تئاتر را بورژوایی و ضد انقلابی میدید." در «مانیفست برای یک تئاتر ناکام» (۱۹۲۶/۲۷)، که برای تئاتر آلفرد ژاری نوشته شد، آرتو به طور مستقیم به سوررئالیستها حمله میکند و آنها را "انقلابیون کاغذی" مینامد که "ما را باور میدهند که تولید تئاتر امروز یک اقدام ضدانقلابی است". او اعلام میکند که آنها به "کمونیسم تعظیم میکنند"، که "انقلاب تنبلها" است و خواستار یک "دگرگونی اساسی" در جامعه میشود. در سال ۱۹۲۶، آرتو، روبرت آرون و سوررئالیست اخراجی، روژه ویتراک، تئاتر آلفرد ژاری (TAJ) را تأسیس کردند. آنها بین ژوئن ۱۹۲۷ و ژانویه ۱۹۲۹ چهار اجرا به صحنه بردند. این تئاتر عمر بسیار کوتاهی داشت، اما مورد توجه طیف گستردهای از هنرمندان اروپایی از جمله آرتور آداموف، آندره ژید و پل والری قرار گرفت. در سال ۱۹۳۱، آرتو رقص بالی را در نمایشگاه استعماری پاریس مشاهده کرد. اگرچه او بسیاری از آنچه را که دید اشتباه برداشت کرد، این اجرا ایدههای او را برای تئاتر تحت تأثیر قرار داد. آدریان کرتیس به اهمیت استفاده از موسیقی و صدا در بالی برای آرتو و به ویژه به ریتمهای «هیپنوتیزمی» گروه گاملان، تنوع افکتهای کوبهای، تنوع رنگهای صوتی که نوازندگان تولید میکردند و - شاید مهمتر از همه - تعامل دینامیک حرکات رقصندگان با عناصر موسیقایی اشاره کرده است که به عنوان نوعی همراهی پسزمینه عمل نمیکرد. در سال ۱۹۳۵، آرتو اقتباسی اصلی از نمایشنامه «چنچی» اثر پرسی بیش شلی را در تئاتر فولی-واگرام در پاریس به صحنه برد. این درام اولین و تنها فرصت آرتو برای اجرای نمایشی پس از انتشار مانیفستهایش برای تئاتر بیرحمی بود. طراحی صحنه آن توسط بالتوس انجام شد و از جلوههای صوتی نوآورانهای استفاده کرد - از جمله اولین استفاده تئاتری از ساز الکترونیکی اوندد مارتنو. با این حال، این نمایش از نظر تجاری با شکست مواجه شد. در حالی که نسخه شلی از «چنچی» انگیزهها و رنجهای دختر چنچی، بئاتریس، با پدرش را از طریق تکگوییها بیان میکرد، اقتباس آرتو بر خشونت و بیرحمی نمایش تأکید داشت، به ویژه "موضوعات محارم، انتقام و قتل خانوادگی". آرتو به دنبال انتقال ماهیت تهدیدآمیز حضور چنچی و انعکاسهای رابطه محارم آنها از طریق ناهماهنگی فیزیکی بود، به گونهای که گویی یک «میدان نیروی» نامرئی آنها را احاطه کرده است. دستورالعملهای صحنهپردازی آرتو در آغاز نمایش رویکرد او را نشان میدهد. او صحنه ابتدایی را بهگونهای توصیف میکند که "نشاندهنده آشفتگی شدید جوی، با پردههای بههمریخته، موجهای صدای ناگهان تقویتشده و گروههایی از افراد درگیر در یک 'اورجی وحشیانه'، همراه با 'همسرایی زنگهای کلیسا' و همچنین حضور چندین مانکن بزرگ باشد." جین گودال، محقق، درباره نمایش «چنچی» مینویسد: "غلبه عمل بر تأمل، توسعه رویدادها را تسریع میکند... تکگوییها... به نفع گذارهای ناگهانی و تکاندهنده قطع میشوند... به طوری که اثری اسپاسمودیک ایجاد میشود. نوسانات شدید در سرعت، ارتفاع و لحن، آگاهی حسی را تقویت میکنند و شدت میبخشند... به اینجا و اکنون اجرای نمایش." آدریان کرتیس، محقق، بر اهمیت "جنبههای صوتی نمایش که نه تنها از عمل پشتیبانی میکردند بلکه آن را به طور غیرمستقیم تحریک میکردند" تأکید کرده است.
تئاتر و همزادش در سال ۱۹۳۸، آرتو کتاب «تئاتر و همزادش» را منتشر کرد که یکی از مهمترین متون او است. در این کتاب، او پیشنهاد میکند: "تئاتری که در واقع بازگشتی به جادو و آیین است و او به دنبال ایجاد زبانی جدید برای تئاتر بود، زبانی که از نشانهها و حرکات تشکیل شده بود – زبانی از فضا که از گفتوگو خالی بود و همه حواس را مورد خطاب قرار میداد." تئاتر بیرحمی که او در این متن نظریهپردازی میکند، قوس صحنهای رسمی و تسلط نمایشنامهنویس را که آن را "مانعی برای جادوی آیین واقعی" میدانست، رها کرد و به جای آن "تصاویر فیزیکی خشن" را ترجیح داد که "حساسیت تماشاگر را خرد کرده و او را هیپنوتیزم کند"، تماشاگری که توسط تئاتر مانند گردبادی از نیروهای برتر تسخیر خواهد شد. در سال 1935، آرتو تصمیم گرفت به مکزیک برود، جایی که او معتقد بود "حرکت عمیقی در جهت بازگشت به تمدن قبل از کورتس وجود دارد." سفارت مکزیک در پاریس به او کمکهزینه سفر داد و او در ژانویه 1936 به مکزیک رفت. پس از رسیدن در ماه بعد، آرتو "به نوعی تبدیل به یک 'ویژگی' در صحنه هنری مکزیک شد"، اگرچه او اغلب تحت تأثیر مواد مخدر بود و بخش زیادی از زمان خود را "نشسته و بیحرکت، 'مانند مومیایی'" گذراند. آرتو همچنین در نورگاچیچ، روستای رارامی در سیرا تاراهومارا زندگی کرد. او ادعا کرد که در مراسم پیوت شرکت کرده است، هرچند محققان به این موضوع شک کردهاند. در این مدت، او مصرف مواد مخدر را متوقف کرد و دچار علائم ترک شد. در سال 1937، آرتو به فرانسه بازگشت، جایی که دوستش، رنه توماس، به او عصای چوبی گرهدار داد که آرتو معتقد بود "مقدسترین اثر کلیسای ایرلند، باچال ایسو، یا 'عصای عیسی'" و دارای قدرتهای جادویی است. آرتو به ایرلند سفر کرد، در کوب فرود آمد و به گالوی رفت، احتمالاً به تلاش برای بازگرداندن عصا. با توجه به اینکه او به زبان انگلیسی بسیار کمی صحبت میکرد و هیچ گونه گالیسی بلد نبود، نتوانست خود را بیان کند. در دوبلین، آرتو خود را بیپول یافت و بیشتر سفرش را در "پناهگاههای بیخانمانها" گذراند. پس از "چندین درگیری خشن با پلیس دوبلین"، او در نهایت پس از یک حادثه در یک کالج یسوعی دستگیر شد. پیش از دیپورت، او به مدت کوتاهی در زندان بدنام مونجوی محبوس شد. بر اساس مدارک دولتی ایرلند، او به عنوان "بیخانمان و خارجی نامطلوب" دیپورت شد. در سفر بازگشت، آرتو معتقد بود که توسط دو نفر از اعضای خدمه کشتی مورد حمله قرار گرفته است. او تلافی کرد و در یک جلیقه دستبند بسته شد؛ پس از بازگشت به فرانسه، او به طور غیرارادی توسط پلیس بازداشت شد و به بیمارستان روانی منتقل گردید. آرتو باقیمانده عمرش را در میان مؤسسات مختلف گذراند، بسته به وضعیت خود و شرایط جهانی. در سال 1943، هنگامی که فرانسه تحت اشغال آلمانها و ایتالیاییها بود، رابرت دسنوس ترتیب داد که آرتو به بیمارستان روانی در رودز منتقل شود، که درون سرزمین ویشی واقع بود. در آنجا، او تحت مراقبت دکتر گاستون فردیر قرار گرفت. در رودز، آرتو تحت درمانهایی از جمله الکتروشوک و درمان هنری قرار گرفت. پزشک معتقد بود که عادتهای آرتو به ساخت جادو، تهیه نمودارهای ستارهشناسی، و کشیدن تصاویر نگرانکننده، علائم بیماری روانی است. آرتو درمانهای الکتروشوک را محکوم کرد و به طور مداوم خواستار تعلیق آنها بود، در حالی که همچنین به آنها "مزیت بازگرداندن نام و تسلط بر خود" را نسبت داد. محقق الکساندرا لوکس اشاره میکند که "بازیابی نامش" ممکن است "حرکتی برای آرام کردن درک پزشکانش از آنچه که سلامت محسوب میشود" بوده باشد. در این دوره، آرتو دوباره شروع به نوشتن و نقاشی کرد، پس از یک دوره طولانی غیرفعال بودن. در سال 1946، فردیر آرتو را به دوستانش آزاد کرد که او را در کلینیک روانی ایوری-سور-سن قرار دادند. در ایوری-سور-سن، دوستان آرتو او را به نوشتن تشویق کردند. او به نمایشگاه وینسنت ون گوگ در اورانژری پاریس رفت و مطالعهای به نام ون گوگ، مردی که به دست جامعه خودکشی شد نوشت؛ این مطالعه در سال 1947 توسط مجله فرانسوی K منتشر شد. در سال 1949، این مقاله اولین نوشته آرتو بود که در یک نشریه آمریکایی، مجله ادبی تأثیرگذار Tiger's Eye، ترجمه شد. این امر علاقه به آثار او را دوباره برانگیخت.
مرگ
در ژانویه 1948، آرتو با تشخیص سرطان کولورکتال مواجه شد. او در 4 مارس 1948 در یک کلینیک روانپزشکی در ایوری-سور-سِن، یک کمون در حومههای جنوب شرقی پاریس، درگذشت. او توسط باغبان ملک در حالتی که تنها در پای تختش نشسته و یک کفش را در دست داشت، پیدا شد. گمان میرود که او بر اثر دوز کشندهای از داروی کلرال هیدرات فوت کرده است، هرچند مشخص نیست که آیا او از کشنده بودن آن آگاه بود یا خیر.
